ستارههای فیلم فارسی زیر دست پهلوان حسن ورزش میکردند
حاجحسن اسماعیلی قم تقریبا هشت دههای از خدا عمر گرفته ولی به نظر میرسد خیلی بیشتر از یک آدم هشتادساله تجربه زندگی دارد! تجربههایی که در قالب خاطره و قصه، جذابیتهای زیادی میتواند داشته باشد و گفتگوی ما با اسماعیلی هم قرار است گوشهای از همین دست گیراییها را نصیب خواننده کند.
این جانباز دوران دفاع مقدس از حضور سهسالهاش در جبهههای نبرد با دشمن بعثی ماجراها برای گفتن دارد. پهلوان حسن میتواند قصههای زیادی هم از روزگاری که با میل و هالتر و نیزه سر و کله میزد، تعریف کند؛ همچنین از بازیگریاش در چند فیلم شخصی که دوستانش ساختهاند... دو کتاب «خواب سرنوشت» و «خاطرات دفاع مقدس» در برگیرنده همین زندگی پر هیجان این قدیمی محله فاطمیه مشهد است که به قلم او به چاپ رسیده.
اسماعیلی متولد ۱۳۱۲ در تهران است و در دوسالگی، در پی درگذشت پدرش، همراه خانواده راهی مشهدالرضا (ع) میشود. مدرک ششم ابتداییاش را که میگیرد راهی شیراز میشود تا خدمت سربازیاش را بگذراند و بعد از خدمت هم عازم تهران تا به مدت هشت سال در شرکت «آما» (شرکت تولیدی الکترود و سیمجوش و میخ و از این دست) پیش برادرش به کار مشغول شود.
در همین سالهاست که او به طور جدی به ورزش میپردازد: شبها به باشگاه «شجاعت» میرفتم و ورزش میکردم که در آن سالها فعالیت در رشتههایی مثل باستانی، زیباییاندام و وزنهبرداری را تجربه کردم. من در زندگیام سابقه فعالیت در پرتاب نیزه، دوی صحرانوردی، کمی پرداختن به ژیمناستیک و مدتی هم کشتی آزاد را دارم. ورزش به جز تاثیراتی که در زندگی حاج حسن اسماعیلی قم گذاشته، جامها و مدالهایی هم برایش به ارمغان آورده است.
ستاره فیلمهای فارسی زیر دست من ورزش میکرد!
کم مانده بود که اندام ورزیده پهلوان حسن پای او را به سینما هم باز کند، اما بازدارندهها نمیگذارند؛ خودش میگوید: برادرخانم برادرم که اسمش هادی بود، یک استودیوی فیلمسازی داشت و میخواست که فیلم بازی کنم، اما پسرعموهایم که در صنف کاغذفروشها بودند مانعم شدند؛ میگفتند ما خوب نمیدانیم با زنهای فاسد همبازی شوی.
در همان باشگاه شجاعت ورزشکاران خوبی زیر دست من ورزش میکردند که بعدها یکی دو نفرشان وارد سینما شدند، از جمله یکی که کشتی کچ کار میکرد و تبدیل به ستاره فیلمهای فارسی شد. البته هنر دست از سر اسماعیلی بر نمیدارد، او عنوان میکند: در جوانی با عدهای از دوستان علاقهمندم به سینما فیلمی در مشهد بازی کردیم به اسم «جستجوی گنج به دست مرتاض هندی» و در این سالهای اخیر هم در چند فیلم کوتاه مثل «نفرین» و «طشت طلا» نقشهایی به عهده داشتم.
حاجآقای راشد باعث شد فلوت را ترک کنم!
این پیرمرد باروحیه محله فاطمیه گویا دستی هم در موسیقی داشته؛ چراکه میگوید: زمانی به دلیل اینکه صدایم خوب بود، درویشان مرا به مجالسشان میبردند تا برایشان بخوانم. مدتی هم فلوت میزدم و کارم هم خوب بود، به طوری که مهدی پایهدار که بازیگر بود به من پیشنهاد داد در تئاتر گلشنِ مشهد ساز بزنم- آن مرحوم بعدها بازیگری را رها کرد و معلم قرآن شد- در هر صورت قسمت این بود که من هم فلوت را رها کنم.
مدتی فلوت میزدم بهطوری که مهدی پایهدار که بازیگر بود به من پیشنهاد داد در تئاتر گلشنِ مشهد ساز بزنم
او بیان میکند: روزی پای منبر حاجآقای راشد نشسته بودم که ایشان ماجرایی را نقل میکرد. داستان این بود که پیرمردی پیش یکی از بزرگان دین میرود و میگوید که میخواهد دست از نواختن نی بردارد. آن حضرت به پیرمرد میفرماید که نی بزند، اما پیرمرد که دندان نداشته، نمیتواند. حضرت میفرمایند که حالا که توان نی زدن نداری، میخواهی آن را ترک کنی؟! باید در جوانی دست از آن برمیداشتی. شنیدن این حکایت باعث شد که من هم نواختن فلوت را ترک کنم.
مجسمه شاه را سرنگون کردم
اسماعیلی در ادامه صحبتهایش به مشاغلی که تجربه کرده، اشاره میکند و میگوید: وقتی به دلیل ازدواج با همسر مرحومم، شوکت صادقی که کارمند صدا و سیمای مشهد بود از تهران به مشهد برگشتم، هشت سال مکانیک گریدر و بولدوزر بودم که روزی هفت تومان از صاحب کارم دستمزد میگرفتم. کمکم گواهینامه رانندگی پایه دوی شخصی را گرفتم و بعد هم گواهینامههای پایه دوی همگانی، پایه یک و بینالمللی. در مشهد به استخدام وزارت راه در آمدم و ۳۱ سال خدمت کردم.
این جانباز جنگ تحمیلی که سر پر شوری داشته، در بحبوحه انقلاب وارد یکسری فعالیتهای خودجوش مردمی میشود: آن سالها دور هم جمع میشدیم و به خیابان میرفتیم و به تانکهای ارتش شاه سنگ میزدیم. یک بار با بچههای مشهد به فریمان رفتیم تا محدودی را که دست شاهدوستها بود، انقلابی کنیم! یادم هست گرزی چوبی در دست گرفته بودم که خودم ساخته بودم و سرِ آن میخهای فولادی داشت. وسط میدان فریمان یک مجسمه شاه بود که پریدم مقابل آن و بیاعتنا به تهدید به تیراندازی که از عمارت روبهرو میشنیدم، مجسمه را از روی پایهاش سرنگون کردم. در هر صورت اتفاقی برایم نیفتاد و ما به مشهد برگشتیم.
برویم شام بخوریم!
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و با تشکیل بسیج، حاجحسن اسماعیلیقم وارد این نیرو میشود تا با آغاز جنگ تحمیلی، راهی جبهه شود. او میگوید: کنار بیمارستان حجازی مسجدی به نام مسجد والفجر بود که سرپرست بسیج آن بودم و پسرم را هم با خودم به پایگاه برده بودم. اول جنگ یک سال افتخاری به جبهه رفتم که در آنجا چند باری با حاج آقای دانشمندی، مجتهد مسجد والفجر، روبهرو شدم.
او بعدها در چند نوبت دیگر هم در لباس بسیج در دفاع مقدس از سرزمینش شرکت میکند و در این راه حتی به درجه جانبازی نائل میشود: اواخر جنگ در جزیره مجنون راننده یک کمپرسی مایلر بودم و برای لشکر ۵ نصر خراسان، راه میساختیم. دشمن به زمینها آب انداخته بود و کار من این بود که همراه دو کامیون دیگر، شبها توی آب شن بریزیم. یک شب، یک ماشین آبپاش که توی جاده ما بود به اشتباه رفت توی آب و چراغهایش روشن شد. این باعث شد که دشمن جاده را زیر آتش بگیرد.
این جانباز جنگ دفاع مقدس ادامه میدهد: همین که در کمپرسی را باز کردم موج انفجار بلندم کرد و به زمین کوبید. کمی آنطرفتر سه سنگر کمین وجود داشت که شبیه چاه بودند. فرمانده سنگر کمین سوم از داخل آن صدا زد که حاجی بدو بیا. لحظاتی بعد از اینکه از زیر آتش توپخانه دشمن، پریدم توی سنگر، متوجه شدم پای فرمانده از زانو قطع شده و آویزان است.
داد میزد و میخواست او را به پشت خط برسانیم. من موجی شده بودم و نمیتوانستم؛ این بود که از دو آرپیجیزن سنگر خواستم این کار را بکنند. وقتی به دژبانی رسیدم عق میزدم. کمپرسی از بین رفته بود و در پادگان اهواز سرهنگها میپرسیدند که حالا میخواهی چه کنی؟ میگفتم: برویم شام بخوریم! متوجه نمیشدم چه میگویم.
آنها را ۶ کیلومتر دواندم!
جنگ بینایی و شنوایی اسماعیلی را تا اندازهای دچار مشکل میکند و چند ترکش هم توی پایش مینشاند، اما این باعث نمیشود او نشاط ورزشکارانهاش را از دست بدهد: جنگ تمام شده بود و ما در شهر بیستون مستقر بودیم. ۴۰۰-۵۰۰ نفر سرباز و بسیجی را میدیدم که بیکار شده بودند و میخوردند و میخوابیدند. از فرمانده اجازه خواستم آنها را ورزش بدهم. سربازها و بسیجیها را ۶ کیلومتر دواندم، به طوری که فقط سه نفر توانستند تا آخر بدوند!
جنگ تمام شده بود و سربازها و بسیجیها بیکار بودند از فرمانده اجازه خواستم آنها را ورزش بدهم؛ ۶ کیلومتر دواندمشان
کلکسیون خاطرات!
حالا او نشسته و با حسی خوب از این خاطرات یاد میکند. کلی حرف دیگر هم دارد که یا به دلیل تنگی وقت ناگفته میماند یا محدودیت صفحه مجال بازگویی آن را به ما نمیدهد. کاش میشد دستکم شما را در لذت دیدن آلبومهای عکس حاج حسن اسماعیلی قم که یک زندگی پرماجرا را به تصویر میکشند یا در تماشای دکوری که کلکسیونی از دلمشغولیهای این قدیمی محله فاطمیه است، سهیم سازیم و به چاپ چند نمونه عکس بسنده نکنیم. راستی؛ این کلکسیون که در آن از سرنیزهای که پهلوان حسن میگوید یادگار شهید چمران است پیدا میشود تا جامها و مدالهای ورزشی و سنگهای قیمتی و کاردستیهای پیرمرد، خود میتواند موضوع یک گزارش یا گفتگوی خواندنی باشد!
این گزارش یکشنبه، ۱۹ شهریور ۹۱ در شماره ۲۰ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.


